تبليغاتX
آخر غربت دنياست
 

 

بی قــــــــرار توام ودر دل تنـــگم گله هاست

 آه!

 بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:40 توسط « مریم » |

 

هر کسی یه تصوری داره ازت اما کی می دونه چی میگذره تو دلت و از روزگارت ، چقدر بدِ که آدم نادانسته در مورد کسی واسه خودش از پیش قضاوت کنه بدون اینکه ازش بپرسه چرا ؟... چرا بعضی ها نمی پرسند چرا ؟

عیبی نداره خودمم از همونام ، از همونا ....

 

پ.ن ۱: من دیگه حضورم به رنگ قبل نیست ، علی رغم فکر اشتباه بعضی ها باید بگم من اجازه ام دست خودمه ، کمرنگی حضورم به علت عدم دسترسی به اینترنت هست نه هیچ چیز دیگه .

پ.ن۲: یک آقا محمد نامی واسم تو پست قبلی نظر گذاشته بود من فکر کردم شوهرمه ولی خودش گفت که من نبودم ! حس فضولیم خیلی گل کرده بدونم کیه ؟

پ.ن۳: خیلی خوشحال شدم که نظرات دوستای قدیمی رو خوندم و ممنونم که به یادم هستند شرمنده اگر وقت نمیکنم جواب نظراتتون رو بدم .

 

بی قــــــــرار توام ودر دل تنـــگم گله هاست

 آه!

 بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:26 توسط « مریم » |

 

نمیدونم این چندمین پستیه تو این وب که اسمش بن بسته

بن بست یعنی یه جایی یه چیزی یه جوری یه تهی داشته باشه ، حالا بعضی هاش بسکه طولانی اند تهشون ناپیداست ، بعضی هاش هم از سرش همون تهش پیداست ، حالا انگاری بن بست طولانی من هم با همه ی پیچ و خم هاش تهش داره پیدا میشه ... دوست دارم بنویسم ، از خیلی کسها خیلی چیزها خیلی اتفاقات، اما نمی نویسم .... دلتنگ و خسته و کسلم ، حالم از این هوای مسخره به هم میخوره ، همش بی حالم ، از بیکاری همش میخوابم ... شوهرم ۴ روز روزکاره ۴ روز شب کاره ۴ روز بر دلمه حالا خیلی شیف کاریش خوب بود یکی از همکاراش از شرکت رفته تا یکی رو جایگزین کنند باید بیشتر rest ها رو اضافه کاری بده . مامانم اینا هم پنج شنبه صبح زود حرکت کردند سمت شمال  جاده های شمال محاله یادم بره   دلم هوای شمال رو می خواد ، دلم بارون می خواد ، دارم اینجا خفه میشم .... مامانم اینا اومده بودند که واسم وسیله بخرند اما از بد سلیقگی من و بدی هوا فرار کردند رفتند و حالا قرار شده مامانم پول بده من خودم کم کم شونصد بار برم بازار تا شاید یه چیزی پسندم بشه ، اینقدر هم اینجا وسیله گرونه که نگو ، فقط پوشاک اینجا ارزونه ، بقیه چیزها قیمتش افتضاهه ، تا حالا فقط گاز و جارو برقی و مولینکس و مایکرویو و چرخ خیاطی و چند تا خورد ریز دیگه خریدم ، البته کلی خورد ریز دیگه هم از قبل داشتم که ب خودم آوردم اما کو تا تکمیل بشه ، حالا هم منتظرم شوهر جان شب کاریش تموم بشه منو ببره بازار فرش بخریم ، خونمون هم طبقه چهارمه و آسانسور نداره ۵۹ تا پله داره ،اصلا خونه گیر نمی اومد، همسایه بغلیمون هم عربه خانومش هم آداب معاشرت بلد نیست ، شانس نداشتم لا اقل یه همسایه با کلاس گیرم بیافته  مردم از تنهایی ، این کافی نت هم نزدیک خونمونه اما حوصلم نمیکشه تا اینجا بیام ... دوست دارم برم خونمون دلم واسه اتاقم تنگ شده ... گوشیم هم خراب شده ، امروز فرمتش کردم اما درست نشد ، دیگه باطل شده اینجا هم کسی رو نمشناسم مطمئن باشه بدم تعمیر ... من از اینجا خسته شدم دیگه حالم داره بد میشه باید زودتر برم خونه ، زیاد نمی تونم هوای بیرون رو تحمل کنم .... بابای

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:23 توسط « مریم » |

 

اینجا که من هستم غربته ، بسکه گفتم آخر غربت دنیاست اومدم تو غربت .... خیلی وقته نبودم هیچکس هم نپرسید چرا نیستی ... خوب بعد از این هم همچین نیستم ...

پنج شنبه مامانم اینا میان پیشم یعنی پنج شنبه تازه حرکت میکنند ، تا برسند به این ینگه ی دنیا نزدیک دو روز میشه ...

کاش یه هواپیما داشتم ....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:14 توسط « مریم » |

 

۱۳۸۷/۱/۲۴ نیازی به توضیح که نیست !

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:7 توسط « مریم »

 

غربت فرياد زد

 

نفس در حسرت ديدار سقوط مي كند

 

دلم مي خواست  تا د لم بداند

 

غربت مهربان نيست

 

تقدير  در دفتر روزانه ام

 

قربت را  به غلط با "  غ "  نوشت !!!

 

غربت  به ياد گار 

 

اسمت  را از من گرفت

 

و  من اينجا 

 

يادت  را با خودم تا بي نهايت بودن

 

به همراه خواهم داشت....

 

 

پ .ن : روز پرواز ۱۱/۱۲/۱۳۸۶

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:40 توسط « مریم »

 

روزهايم بر خلاف آرزوهايم گذشت ...

براي آرزو هايي كه ميميرند ، سكوتي مي كنم سنگين تر از فرياد ...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:51 توسط « مریم » |

 

تکه تکه شده ام
و بايد که خورد و ريز دلم را جمع کنم
اما هرگز دستهايم را برنمی دارم تا دوباره بر گردن يارم حلقه بزنند.


مژه هايت دلم را سوراخ سوراخ کرده،
بی رحم نباش! آهسته چشمانت را باز کن همانجوری که من می ميرم.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:4 توسط « مریم »

 

وقتی پرنده ای را معتاد می کنند

تا فالی از قفـــــس به در آرد

و اهدا نمايد آن فال را به جويندگان خوشبختی

تا شاهدانه ای به هديه بگيرد

پرواز قــصه ابلهانه ای است

از معبر قفس ....

 


 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:4 توسط « مریم »

 

 

                    من از میان همه ی شما

                                                          منتظر کسی بودم

                                                                        که نیامد...

 

 

 

من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد

دل من از آســمون معجزه اصلا نمی خواد

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:48 توسط « مریم »